تبليغاتX
جیک جیک جیک جیک
SEARCH  

FIND YOUR DOMAIN NAME

SEARCH  

SELECT YOUR DESIRED EXTENSION(S)

.com   .net   .biz   .ua   .com  

ABOUT US

سلام سلام خوش اومدین به وبلاگ خودتون صفا آوردین. کامنت یادتون نره فقط.اگه از وبم خوشتون اومد بلینکین منو.منم میلینکمتون.بوس بوس

MENU

        First Page
        Archives
        Email

Archive

هفته اوّل شهریور 1387

LinkDump

بیوگرافی بازیگران
زیباترین عکسهای متحرک
کد مخفی.هک وبلاگ و...
      آرشیو پیوندهای روزانه

Category

قالب زیبا و جدید
قالب زیبای یاهو
قالب بازی روز
قالب رقص
قالب های تک تمپ
قالب زیبای شادمهر
قالب کلبه ی عشق
نظر سنجی به صورت ستاره ای
قالب های پارس تم
کد تصاویر تصادفی برای وبلاگ
قالب بسیار زیبای ویستا
قالب هدفون
قالب بهار
قالب ساحل
قالب قلب کیریستالی
قالب داگ
قالب ستاره ی فانتزی
قالب گل های فانتزی
قالب هات
قالب جوانه
قالب عشق نوین
قالب مرداب شیرین
قالب بهار نارنجی
قالب رویال
قالب دوستي
قالب انرژی
قالب اكوليزر
قالب زندگی
قالب موبایل
کدهای جاوا3
کدهای جاوا4
کدهای جاوا5
کدهای جاوا6
کدهای جاوا7
آرشیو موضوعی کدهای جاوا
کد های اسکرول

Authors

Link

Designer

  Design By :  مقداد معظمی
  Powered By :  BlogFa



ADS

    قالب ساز
    عاشقانه
    آهنگ رپ فارسی
    جام جهانی

Best Postes

    قالب سینما
    قالب پیترپن
    قالب بهار
    قالب کانتر
    قالب هفت کوتوله
    قالب پاییز سرخ
    قالب عاشقانه 1
    قالب عاشقانه 2
    قالب فروهر
    قالب تدی 2
    قالب فرشته
    قالب هک
    قالب هیولاها
    قالب میکی موس
    قالب سیاه
    قالب سیب
    قالب نینی
    قالب آسمان نارنجی
    قالب موزیک
    قالب هری پاتر
    قالب محرم
    قالب سیندرلا
    قالب چی توز
    قالب پرتال


        

  www.jikjik69.blogfa.com 

  نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 13:23  توسط ...   

|

        

  

سلام به همه اونایی که وبمو تنها نزاشتن موقعی که نبودم.خوبییین؟؟؟؟

منم خوبم.حوصلم سر رفته مثلا امتحان پایان ترم دارم .حس درس ن

یس ولی اصلا.اوووووم چیکا کنم؟؟؟؟بزارین یه داستان جالب خوندن

ی براتون بزارم این پایین که اگه احیانا یکی مثه من حوصلش سر رفت

ه و اومده وبگردی بخونه و حالشو ببره.



دقت عمل و رغبت عمل

 

 

در اولین ساعت درس کلاس تشریح و کالبد شکا فی‌ دانشکده پزشک

ی‌ استاد به دانشجویان سال 

 

 

اول میگوید : به شما تبریک میگویم که در کنکور قبول شده و رسما

دانشجوی پزشکی‌ هستید. 

 

ولی‌ برای فارغ التحصیل شدن و پزشک شدن باید هم "دقت عمل" وهم

"رغبت عمل" داشته 

 

باشید . همه شما باید این کار که من الان می‌کنم را انجام بدهید اگر ن

ه به درد این رشته نمیخورید 

 

و اخراج هستید!!!

 

سپس یک جسد وارد کلاس می‌کند و ناگهان انگشتش را تا ته د

ر ماتحت جسد فرومی‌کند میگذارد

 

 توی دهانش ومیمکد و میگوید حالا شما هم باید همین کار را بکنید!!!

 

دانشجوها شوکه میشوند و اعتراض  میکنند ولی استاد میگوید بای

د بکنید وگرنه اخراج هستید !!!

 

چند تا از دخترها غش میکنند، پسرها بالا میاورند، ولی‌ با

هر بدبختی هست همه دانشجوها 

 

آخرش انگشت در ماتحت جسد میکنند و میگذارند در دهنشان و میمکند...

 

استاد میگوید: آهان!!! شما همه رغبت عملتان خوب بود ولی‌ دقت عمل نداشتید!!!

 

شما همگی‌ انگشت اشاره را در ماتحت کردید و مکیدید ولی‌ من

انگشت اشاره را در ماتحت 

 

کردم و انگشت وسط را مکیدم.. سعی‌ کنید بیشتر دقت کنید...!!!

  نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 13:19  توسط ...   

|

فرشته کوچولو        

  در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد.

دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.»

در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي

پريشان بود،

به طرف دكتر دويد: «آقاي دكتر! مادرم!» و در حالي كه

نفس نفس مي زد، ادامه داد: «التماس مي كنم

با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.»

دكتر گفت: «بايد مادرت را اينجا بياوري، م

ن براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.»

دختر گفت: «ولي دكتر، من نمي توانم. اگر

شما نياييد او مي ميرد!» و اشك از چشمانش سرازير شد.

دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود.

دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه

مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.

دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص

تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب

را بر بالين زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او ديده شد.

زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر

كاري كه كرده بود تشكر كرد.

دكتر به او گفت: «بايد از دخترت تشكر كني.

اگر او نبود حتما مي مردي!»

مادر با تعجب گفت: «ولي دكتر، دختر من سه

سال است كه از دنيا رفته!» و به عكس بالاي

تختش اشاره كرد.

پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.

اين همان دختر بود!!

فرشته اي كوچك و زيبا!!


jikjik69.blogfa.com

  نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 11:38  توسط ...   

|

یک داستان عجیب لطفا آن را تا آخر بخوانید        

  

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود ... صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»

مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد. چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»

اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد..»

مرد تصميمش را گرفته بود.. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

...................................

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادندتبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»


راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند. راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت. و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.


در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت.. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.


.


.


.


.


.


.


.


....


.


.....
اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .

لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون احمقي كه اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 15:29  توسط ...   

|

        

  هرچه دلم خواست نه آن میشود


                                           هرچه خدا خواست همان میشود


www.jikjik69.blogfa.com

  نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 14:55  توسط ...   

|

        

  اون که میگفت بدون تو میمیره           دروغ میگه دلش جنس کویره

دروغ میگه تو گوش نده به حرفاش      نگو هنوز میخوای بمونی باهاش

خیال نکن بدون اون میمیری             بزار بره نباشه جون میگیری


www.jikjik69.blogfa.com


  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 18:1  توسط ...   

|

        

  اون که میگفت    بدون تو میره

دروغ میگه دلش جنس کویره

دروغ میگه تو گوش نده به حرفاش

نگو هنوز میخای بمونی باهاش

خیال نکن بدون اون میمیری 

بزار بره نباشه جون میگیری




www.jikjik69.blogfa.com

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 17:55  توسط ...   

|

        

  بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییییی

WWW.JIKJIK69.BLOGFA.COM

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 17:8  توسط ...   

|

        

  عیدتون مباررررررررررررررررررررررررررررررک

WWW.JIKJIK69.BLOGFA.COM

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 17:6  توسط ...   

|

        

  سلاااااااااااااااااااااااااااااااام

WWW.JIKJIK69.BLOGFA.COM

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 17:1  توسط ...   

|

جیک جیک        

  

سلام سلام خوفین همتون؟؟؟؟

حوصلم سر رفته دیگه دارم دق میکنم پس کی این دانشگاها

باز میشه.

این ترم مامیمو راضی کردم که برم دانشگا قبلیم ولی

دوباره پشیمون شد خدا کنه دانشگا با مهمان شدنم مخالفت

کنه و برگردم.من دانشگاه خودمووووووووو میخاااااااام

بروبچ همه دعا کنین

دیروز خطمو عوض کردم.نمیدونم چرا یهو هرچی

مزاحم بود ریخت روسرم.ایرانسلم خوبه ها آدم هروقت

اراده کنه میتونه خط عوض کنه.هه

پس انتخاب واحد کیه؟؟؟من حوصلم سر رفته نمیدونم

چی بنویسم فقط میخام بنویسم.

پس اگه از هردری میگم به دل نگیرید.

چقد این آهنگه محسن یگانه قشنگه البته من فقط

در حد پیشواز گوش کردم.

عشقتو دارو نداره دلم بود اومدی دارو ندارمو بردی 

بیا سکوتتو بشکن و برگرد که هنوزم واسه من نمردییییییییی

سکوت قلبتو بشکن و برگرد نزار این فاصله بیشتر از این شه 

نمیخام مثله گذشته که رفته آخره قصه باز همین شهههه

جیگره

راستی میدونین محسن یگانه پسر شهیده؟؟

دیگه چی بگم؟؟اوووووووووم........

بچه ها دلم واسه همتون تنگ شده خیلی دلم میخاد

برگردم پیشتون دوباره هروز بریم آش بخوریم بریم پش

ت دانشگا آهنگای گوگوشو بخونیم.

خوبه دیگه این ترم جمتون جمه.هم میلاد برمیگرده

هم طناز فقط منو کم دارین.

بهار.عادله.فاطمه.فاطمه.فاطمه.فاطمه

(به جون خودم زبونم نگرفته خب 4تافاطمن)طنی.افا.

حمید. مهدی.مجتبی.میلاد.

دلم واسه همتون تنگ شده.

یه ترم اومدم کلی باهاتون خاطره دارم نامردا بیاین

مامانمو راضی کنین دیگهههههههههههه.

بیخیال هرچی خدا بخاد همون میشه.حوصلتون

و سربردم؟؟من که گفتم از اول میخام چرتوپرت بگم....

دلم هوسه بارون کرده.از بس آفتاب دیدم دلمو زد.

میخام یه بحث را بندازم تو وبلاگم بد همه بیان

تو قسمت کامنتا و نظراشونو بگن.چه طوره؟؟؟

عشق خوبه؟؟؟

اره فک کنم خوبه

پس اول خودم میگم.عشق وجود نداره هرکی

میگه من عاشقم فقط میخاد ادعای بزرگ شدن کنه

همش کشکه.عشق مال تو قصه هاست.خیلی

ا میگگن من چون عاشق نشدم اینجوری

میگم ولی مگه غیر از اینه؟؟؟

دوس دارم نظرتونو بدونم پس منتظرم..........

 

  نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 16:48  توسط ...   

|

جیک جیک        

   

  نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 16:48  توسط ...   

|

        

  سلاااااااااام دوستای خوبم حالتون


چه طوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  


من بازم اومدم.


  نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 17:6  توسط ...   

|

        

   آخه دل من... چی میشد که دل آشفته من به شهر چشم تو عادت نمی کرد پرستوی نگاهت ناگهان از دل آشفته ام هجرت نمی کرد آخه دل من... چی میشد در اولین روز جدایی برایم تا قیامت شب نمیشد وجود پاک و سرشار از امیدت گرفتار سکوت شب نمیشد

  نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 0:36  توسط ...   

|

عید اومده...        

  

باز هم بهار شد

فصل برفها گذشت

سبز و گل گلي شده

چادر شفيد دشت

باز خنده مي كنند

غنچه هاي نوجوان

مي رود نسيم صبح

سوي گل ، دوان دوان

نرم ،ذوب مي شود

تاج قله هاي كوه

شاد، رقص مي كنند

پونه هاي پاي كوه باز هم فضاي باغ غرق در شكوفه هاست

هر شكوفه در بهار

يك نشانه از خداست

عیدتون مبارک امیدوارم سال خوب و خوشی داشته باشین.

  نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 16:46  توسط ...   

|

        

  

دفتر خاطرات یک تازه عروس

الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقر شدیم ..خیلی سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد  آشپزی میکنم ..امروز میخوام یه جور کیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده که 12 تا تخم مرغ رو جدا کنین و بزنین ..ولی من کاسه به اندازه کافی  نداشتم واسه همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرض بگیرم تا بنونم تخم مرغ ها رو توش بزنم

سه شنبه
ما تصمیم گرفتیم واسه شام سالاد میوه بخوریم ..در روش تهیه اون نوشته بود..بدون پوشش سرو شود ..خوب منم این دستور رو انجام دادم ..ولی ریچارد  یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون ..نمیدونم چرا هر دو تاشون وقتی که داشتم واسشون سالاد رو سرو میکردم.. اون جور عجیب و شگفت زده به من نگاه میکردن

چهار شنبه

من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسه این کار که میگفت  قبل از دم کردن برنج کاملا شستشو کنین .پس من آبگرمکن رو راه انداخنم و یه حموم و شستشوی حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم..ولی من آخرش نفهمیدم این کار  چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت

پنجشنبه

بازم امروز ریچارد  ازم خواست که واسش سالاد درست کنم ..خوب منم یه دستور جدید رو امتحان کردم ... تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنین و بعد اونو روی یه ردیف  کاهو پخش  کنین   و بزارین یه ساعت بمونه قبل از این که اونو بخورین ..

خوب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیدا کردم و سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی که اون جا بود پخش و پلا  کردم   و فقط مجبور شدم یه ساعت بلای سرش بایستم که یه دفعه یه سگی نیاد اونو بخوره

ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا  حالم خوبه؟؟

 نمیدونم چرا ؟..عجیبه!!! ..حتما خیلی تو کارش استرس داشته ..باید سعی کنم یه مقداری دلداریش بدم


جمعه
امروز یه دستور غذایی راحت پیدا کردم ..نوشته بود همه مواد لازم رو تو یه کاسه بریز و بزن به چاک ..خوب منم ریختم تو کاسه و  رفتم خونه ی مامانم ..ولی فکر کنم دستوره اشتباه بود .چون وقتی برگشتم خونه.. مواد لازم همون جوری که ریخته بودمشون تو کاسه  ..مونده بودن

شنبه

ریچارد امروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسه مراسم  روز یکشنبه اونو آماده کنم ..ولی من مطمئن نبودم که چه جوری آخه میشه یه مرغ رو واسه یکشنبه لباس تنش کرد و آماده اش کرد ..قبلا به این نکته تو مزرعه مون توجهی نکرده بودم ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا کردم و با کفش های خوشگلش ..وای من فکر میکنم مرغه خیلی خوشگل شده بود  

وقتی ریچارد مرغه رو دید ..اول شروع کرد تا شماره 10 به شمردن و ولی بازم خیلی پریشون بود ..

حتما به خاطر شغلشه یا شایدم انتظار داشته مرغه واسش برقصه.

وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده ؟شروع کرد به گریه و زاری و هی داد میزد

..آخه چــــرا من ؟؟چــــــرا من؟

هـــــووووم ..جتما به خاطر  استرس کارشه ..مطمئنم

  نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 0:25  توسط ...   

|

        

  

هيچوقت به يك زن دروغ نگوئيد!

مردي باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزيزم ازمن خواسته شده كه با رئيس و چند تا از دوستانش براي ماهيگيري به كانادا برويم"

ما به مدت يك هفته آنجا خواهيم بود.اين فرصت خوبي است تا ارتقاي شغلي كه منتظرش بودم بگيرم بنابراين لطفا لباس هاي كافي براي يك هفته برايم بردار و وسايل ماهيگيري مرا هم آماده كن

ما از اداره حركت خواهيم كرد و من سر راه وسايلم را از خانه برخواهم داشت ، راستي اون لباس هاي راحتي ابريشمي آبي رنگم را هم بردار !

زن با خودش فكر كرد كه اين مساله يك كمي غيرطبيعي است اما بخاطر اين كه نشان دهد همسر خوبي است دقيقا كارهايي را كه همسرش خواسته بود انجام داد.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، يك كمي خسته به نظر مي رسيد اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسيد كه آيا او ماهي گرفته است يا نه ؟

مرد گفت :"بله تعداد زيادي ماهي قزل آلا،چند تايي ماهي فلس آبي و چند تا هم اره ماهي گرفتيم . اما چرا اون لباس راحتي هايي كه گفته بودم برايم نگذاشتي ؟"

جواب زن خيلي جالب بود.

زن جواب داد : لباس هاي راحتي رو توي جعبه وسايل ماهيگيريت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!

  نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 21:34  توسط ...   

|

من اومدم        

  سلام دیدین چه زود به خودم اومدم؟؟؟؟هیچ آدمی ارزششو نداره.بعد از ۱۰ سال دوستم یادش افتاده پشت سرم صفحه بزاره.خیلی نامردیه.اه متنفرم از این جور آدما.به هر حال با خودم کنار اومدم و دوباره آپ کردم.اولین باره از یه دوست اینجوری ذربه میخورم.آخه چرا من؟؟به درک اصلا دیگه مهم نیست بره گم شه عمرا دیگه جوابشو بدم.رفته چه حرفاییم زده پشتم دلم میخواد خفش کنم و بکشمش .کاش کشتن آدما به این راحتیا بودhasmiley.gif : 22 par 36 pixels. اون وقت وااااای چه حالی میداد میرفتم اول مماخشو میشکوندم بعدم خرخرشو میجوییدم بعد رگ اصلیشو از تنش میکشیدم بیرون باهاش طناب بازی میکردم و بعدم به قول میلاد کلیه هاشو در میاوردم و میفروختم باهاش یه ویلا میخریدم میلادکجایی که بگی آخ جون کلیه؟؟؟؟  بعد دوتا چشماشو در میاوردم و مینداختم تو دریا که بگه قلووووپ آخه از این صدا خوشم میاد .وقتی یه سنگ و میندازی تو آب این صدارو میده.

بعد میرسم به دندوناش یکی یکی با انبر دست میکشم از دهنش بیرون نمیدونم ولی باهاشون چیکار کنم به نظر شما چیکا کنم؟؟؟ نمیدونین؟؟؟خب پس اونارم میندازم تو دریا که صدای قلووپ بده بخندم.

موهاشم میکنم دونه دونه بهم گره میزنم و یه قلاب ماهیگیری درست میکردم واسه اینکه محکمتر بشه دو ردیف دو ردیف بهم وصل میکردم.دیگه دلم میسوزه بزار یه چی واسه سوزوندنش باقی بمونه آخه میخوام با قی موندشو بسوزونم خاکسترشم بریزم تو دریا چند سال بعد تبدیل به نفت و ذغال سنگ بشه البته بعید میدونم ارزشش کمتر از این حرفاس...هه ههBaby Girl

خلاصه نبودنشو به بودنش ترجیح میدم.مرده شوره ریختشو ببرن.کاش زودتر میفهمیدم اون وقت میدونستم چه جوری حالشو بگیرم .از کلاس اول باهم بودیم اونوقت از پشت بهم خنجر زد عوضی.

بیخیال خلاصه دوباره برگشتم دیدم ارزششو نداره

 

  نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 23:58  توسط ...   

|

پست آخر        

  

اه از خودم بدم میاد چرا انقد زود باورم swear2.gif : 25 par 35 pixels. حالم از خودم دیگه بهم میخوره. چرا هر حرکتی و واسه خودم تفسیر میکنم و همون جوری که دلم میخواد برداشت میکنم؟؟؟چرا آخه ؟؟دیگه میخوام وبم و تعطیل کنم دیگه حوصله خودمم ندارم.از همه آدما بدم اومد امروز. چرا انقد دیر باید میفهمیدم هان؟؟ چقد من سادم.

اه اه اااااااااااااااااااه.دارم منفجر میشم خداااااااااااااااااااا.دلم میخواد یه جیغ بلند بزنم خالی شم.دلم میخواد فحش بدم وای قاطی کردم شدید.نه نمیخوام گریه کنم ارزش گریه کردنم نداره .حمید کجااااااااایی میخوام باهات دردودل کنم حمیییییییییییید؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فقط تو میدونی چمه.کاش زودتر میفهمیدم.اگه زودتر میفهمیدم چی میشد آخه خدایاا؟؟شاید این آخرین پست باشه شایدم بعدا به خودم مسلط شم و بفهمم که هرچیزی ارزش شکسته شدن و نداره و آدم نباید به خاطرش با خودش لج بازی کنه و از همه چی خودشو بندازه اگه از الان به این راحتی خودم و بازنده بدونم شاید هیچ وقت نتونم دیگه در برابر مشکلات وایسم و این ترک همیشه رو قلبم بمونه پس امیدوارم زودتر بتونم خودم و از شر این ترک خلاص کنم احتمالا بازم آپ میکنم و اگه نتونستم با خودم کنار بیام پس برای همیشه خدانگهداراگه نیومدم بدونین حسابی شکستم.پس بای بای

 

مي بينم صورتمو تو آينه

 با لبي خسته ميپرسم از خودم

اين غريبه كيه از من چي مي خواد

اون به من يا من به اون خيره شدم

باورم نمي شه هر چي ميبينم

چشامو يه لحظه رو هم ميذارم

به خودم مي گم كه اين صورتكه

مي تونم از صورتم ورش دارم

مي كشم دستمو روي صورتم

هر چي بايد بدونم دستم مي گه

منو توي آينه نشون ميده

مي گه اين تويي نه هيچ كس ديگه

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 22:15  توسط ...   

|

        

  

داستان


در یک غروب پنج شنبه پیرمردی مو سفید٬ در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد٬ وارد یک جواهر فروشی شد و به جواهرفروش گفت :

«برای دوست دخترم یک انگشتر مخصوص می خواهم.»

مرد جواهرفروش به اطرافش نگاهی انداخت و انگشتر فوق العاده ایی را که ارزش آن 3 میلیون و 600 هزار تومان بود، به پیرمرد و دختر جوان نشان داد. چشمان دختر جوان برقی زد و تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد.

پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت :

«خب٬ ما این رو برمی داریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اون رو چطور پرداخت می کنید؟ پیرمرد گفت با چک٬ ولی خب من می دونم که شما باید مطمئن بشید که حساب من خوب هست٬ بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز شنبه که بانک ها باز می شه٬ به بانک من تلفن بزنید و تایید اون رو بگیرید و بعد از آن٬ من در بعدازظهر شنبه این انگشتر را از شما می گیرم.»

دوشنبه صبح مرد جواهرفروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت :

«من الان حسابتون رو چک کردم٬ اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسابتون هیچ پولی وجود نداره !»

پیرمرد جواب داد :

«متوجه هستم٬ ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من چه آخر هفته ی معرکه و هیجان انگیزی رو گذروندم ؟!!»
                             -------------------------------------------------
 
 

يه روز مسوول فروش، منشي دفتر و مدير شركت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي كنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر كدوم از شما يك آرزو برآورده مي كنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام كه توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيك باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»…

پوووف! منشي ناپديد ميشه…

بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي كنار ساحل لم بدم، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال كنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام كه اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شركت باشن!»

نتيجهء اخلاقي: هميشه اجازه بده كه رئيست اول صحبت كنه.

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 20:35  توسط ...   

|

تاریخچه ولنتاین        

  

 

                         

در سده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کند.
کلودیوس به قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار می‌شود و دستور می‌دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می‌شود…
بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می‌دانند و از آن زمان نهاد و نمادی می‌شود برای عشق!

.در برای خواندن به ادامه مطلب بروید .  .

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 0:38  توسط ...   

|

        

  

يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.

زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!

حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متأسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!

زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!

نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولي فرشته ها زن هستند!

  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 1:12  توسط ...   

|

        

  

 .تولد تولد تولدت مبارک .

مبارک مبارک تولدت مبارک

بیا شمعارو فوت کن که صد سال زنده باشی تولد تولد تولد

فردا تولد حمییییده Baby Girlمن فردا نمیتونم

 بیام تو نت واسه همین امروز تبریکم و بپذیر ....

واااااااااای حمیییییییییییییید تولدت خیلی خیلی مبارک  

ایشالا صد ساله بشی ایشالا ایشالا  

پیر شدیااااااااااا هنوزم زن نگرفتی وای وای وای ترشیدی هههههه

خوش میگذره؟؟؟راستشو بگو چندتا تا الان کادو گرفتی هان کلک؟؟؟

ما که دوریم ازت وگرنه حتما کادو میاوردیم واست

(خدارو شکر که دوریم آآآآآآآآآآخییییییییییییییش وگرنه الان یه کادو افتاده بودیما).

شانس آوردی تولدت افتاد تو تعطیلیای دانشگاها و

گرنه چییییی میشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میفتادی تو خرج...البته ما زرنگتر از این حرفا تشریف داریم با

برو بچ به زور خودمون و مهمونت میکنیم...

خلاصه مهمونیشو که من الان تو وب واست میگیرم

این از هدیه من ...

شیرینیه من که محفوظ خواهد ماند دیگههههه..

چند سالت شد؟؟آخی 24؟؟؟بابا دمت گرم بزرگ شدیا

الان داری حرص میخوری که چرا تو وبم

سنتو گذاشتم نه؟؟؟؟هاهاهاهاهاها

مگه تو زنی که دوست نداری کسی بدونه چند سالته؟؟؟؟؟

ولی خودمونیما پیر شدی رفت...

هه هه هه شوخی کردم عجیجم تازه اول چلچلیته تو...

حالا بریم سراغ ججججججججججججججججججشنImage

هوووررررررااااااااااااا دست تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com دست آقایون رقص.

 پاشو مهدی مجلس تورو

کم داره بدو بیا وسط حالا به افتخار مهدی یه کف

 مرتب آهااااااااااااااااااااااااا http://www.msnrules.com/emoticons/kitty/wiggling.gif

حالا آقا مهدی میخواد یه دهن واسمون بخونه...

به به آهنگ سفارشیم میپذیره..

میشه همونی که اونروز تو سد شیاده خوندی و بخونی باز؟؟

مرسیییییییییی...  تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

حالا حمییییییید باید برقصه از باباشم نترسه

به به خوب قر میدیا...بسه دیگه حالا برو بشین از شاباش ماباش

که خبری نیس ول کنه قضیه نیسی تولده بابا..

حالا نوبت شمعاس به به عجب کیک خوشملی روشم نوشته:

حمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید  

چاییتون چیه؟؟؟شهرزاااااااااااااااااااد؟؟؟؟؟؟

(عجب چاییه خوش طعمیه واقعا)

هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه

حالا باید بیای شمعارو فوت کنی بدو بدو بدو  

اول یه نفس عمیق میکشی بعد بازدم دوباره دم نه نه نه

دیگه بازدم و ببر جلو شمعا...

آفرین تونسی شمعارو خاموش کنی با یه نفس

ایول کم کسی پیدا میشه 24 تا شمع و با یه

 نفس خاموش کنه ها... هه هه هه هه

سفارشتو میکنم تو کتابای گینس اسمت و بنویسن

البته هروقت خودم سنم به 24 رسید رکوردتو میشکونم...

حالا کو تا اون موقع ما هنوز تا پیر شدن یه 4 سالی وقت داریم

فعلا میتونی از رکوردت لذت ببری جونم.

خب مهمونی تموم شد حالا پاشین بریم خونه .

چیه چرا داری گریه میکنی حمییییییییید؟؟؟؟

کادو میخوای؟؟آخی بمیره واست الهی...

من واست جشن گرفتم میدونی چه قد خرج داشت همین دو ساعت جشن؟؟

1- کارت اینترنتش خودش الان یه سه ساعتش رفت بماند.

2- پول تلفن که بماند. 3-چپ چپ نگاه کردنه مامان جونم بماند.

4-پدر دستم درومد بس که تایپیدمم بماند.

و 5- از این دیگه نمیشه گذشت چون هرگز نشه

فراموش لامپ اضافی خاموش

آخه میدونی من بابا برقیو خیلی دوست دارم

حدودا یه 14 سال پیش یه نقاشی راجب صرفه جویی

در مصرف برق کشیدم که اول شد

(البته اینم بگما مامانم کشید گذاشت جلوم گفت همینو بکش)

بعد یه سکه بردم.بابا برقیم اومده بود بعد رفتم بخلش

 مامیم ازم عکس گرفت.انقد مهربون بود...

آخی بردی مارو به گذشته ها آه افسوس که گذشته ها گذشته...

آخ جون فکر کنم اولین نفریم که بهت تبریک گفتم.

ایشالا حمید جون همیشه سالم و سر حال باشی

 عزیزم وهیچ وقت غم و غصه های زندگی

نتونه کمرتو خم کنه.بازم تبریک.اینم یه بوس تقدیم

به مهربونترین پسر دنیا

بووووووووووووووووووووووووووووس.بای بای تا های های

  نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 1:15  توسط ...   

|

فراموش کردن روزای خوب به خدا سخته...        

  سلام و صد سلام خوفین؟؟/ وبم قاطی کرده بود میخواستم آپ کنم نمیشد

 میگفت کلمه عبور اشتباه است.داشتم سکته میکردم تا امروز شانسکی

 درست شد میخواستم هکش کنم که ...

بالاخره امتحانم تموم شد .

وای که پدرم درومد دیگه.چه قد سخت بودا.

تا الان که جواب بعضی از امتحانا اومد قبول شدم

بیشترین استرسم واسه ریاضیه که واقعا گند زدم

هنوزم جوابش نیومده.

اه اه چه قد حرف درس میزنم.احتمالا 2-3 هفته ای بین دو ترم تعطیلیم،

میخوام حسابی خوش بگذرونم و به قول معروف بترکونم .همش برم بیرون

با دوستام و خلاصه یه جورایی صفا سیتی.

شاید از ترم بعد انتقالی بگیرم و دانشگام و عوض کنم

ولی خدا کنه کارم درست نشه...

وای بغضم گرفت آخه خیلی دوستای خوبی پیدا کردم دل کندن ازشون

 واقعا واسم سخته.

چه جوری این همه خاطرات خوبی که با هم داشتیم و میتونم فراموش کنم؟؟؟؟

 وای نه خدایاااااااااااااااااا

این کارو با من نکن چرا این مامانا درک ندارن؟؟؟ خب بابا من این

دانشگارو دوست دارم

چرا متوجه نیستین آخه؟؟؟

اگه برم

افسانه،طناز،عادله،بهار،فاطمه،،حمید،میلاد،مهدی و مجتبی

هیچ وقت فراموشتون نمیکنم.هیچ وقت اون خاطره هایی که باهم داشتیم

و فراموش نمیکنم

مهدی من اگه نباشم دیگه کیو میخوای اذیت کنی و هی

 سر به سرش بزاری؟هیچ وقت این جملت یادم نمیره:

( دوست داشتی یه پا نداشتی ولی موهای من و داشتی)

طنی اگه من برم دیگه واسه کی دردو دل میکنی و سر رو شونش میزاری؟

عادله تو چی دیگه کی و نصیحت میکنی؟ افا تو دیگه با کی میری

 دانشگاه روزایی که عادله اینا نیستن؟؟؟؟

میلاد تو دیگه به کی والیبال یاد میدی ؟؟؟

حمید تو که میدونم دیگه اصلا دوری منو نمیتونی تحمل کنی .خودت گفتی.

حمییییییییییییییییییییییییییید

دیگه تو چایی کی میخوای نمک بریزی؟؟؟

من اگه برم بازم میرین باهم دیگه آش بخورین؟؟/؟

نه نمیرین مگه نه؟؟؟

اگه من برم بازم میرین پشت دانشگاه باهم دیگه شعر گوگوش وبخونید و

صداتونو ضبط کنین بعدم هر هر بخندین ؟

دیگه با کی میرین سد شیاده هان؟؟؟

مهدی دیگه با کی والیبال بازی میکنی؟؟؟

نمییییییییییییییییییییییخواااام.الان اشکم درومده ها

نه من نمیرم....

هرکی این پستو خوند واسم دعا کنه کارم درست نشه.

بچه ها دوستون دارم از ته دلم. اگه رفتم هیچ وقت هیچ وقت

فراموشتون نمیکنم قول میدم.

بسه دیگه گریه،یکم حالا حرفای شاد بزنیم بابا...

ولی مگه میشه؟؟؟میلاد تو چه جوری میخوای یه ترم مرخصی بگیری

واقعا دلت میاد بری؟؟؟

هوا به کلت نخوره قید درس مرس و بزنیا آق مهندس.

گفتم بهت که با بچه ها میایم به زور برت میگردونیم پس حواستو جمع کنا.

میدونم تو هر دانشگاه دیگه ایم برم دوستای خوبی مثل شماها گیرم نمیاد.

ولی به هم قول دادیم که هیچ وقت همو فراموش نکنیم

 و هر چند وقت یه بار یه یادی از هم بکنیم مگه نه؟؟؟؟

از همین الان دلم واستون تنگ شده یه عالمه...

شماها چی؟؟

 

  نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 1:6  توسط ...   

|

        

  در این دنیا بی کران

دو چیز مرا افسون میکنه!

یکی اسمان ابی که میبینیم ولی نیست!

دیگریخدا که نمیبینم ولی هست.

H.R.M

  نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 20:41  توسط ...   

|

عاشق عشق تو بودم        

  به تو عادت کرده بودم
رفتی و دل و شکوندی
با چشام شدی غریبه
خاطره هامون و سوزوندی
عاشق عشق تو بودم
با چه احساس قشنگی
فقط فقط با تو بودم
تویه دنیای دورنگی
حالا من اینجا تک وتنها
توام اون سر دنیا
میزنه آتیش به قلبم
غم و غصه های فردا
تلخی سکوت غربت
تورو یاد من میاره
ابر بارونیه چشمام
داره بدجوری میباره

  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 11:8  توسط ...   

|

        

  سلام هنوز چندتا دیگه از امتحانام مونده

دعا کنین واسم.ریاضیو گند زدم

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 13:45  توسط ...   

|

        

  سلام یه مدتی نمیام که آپ کنم چون امتحانای پایان

ترمم شروع شده وبمو تنها نزارین دوستون دارم

بای بای.

راسی دعا کنین درسام و پاس کنم .

تا ۱۰- ۲۰ روز دیگه خداحافظ.

  نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 12:21  توسط ...   

|

و بعد از رفتنت...        

  

شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نيلوفر صدا

کردم.

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.

پس ازِ يک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بين گل هايی که در تنهايی ام روييد با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی

دلم حيران و سرگردان چشمانی ست رويايی

و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم

تو را در دشتی از تنهايي وحسرت رها کردم

همين بود آخرين حرفت

ومن بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روی اشکی از جنس غروب

ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا ، شايد خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می باريد

و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه برمی داشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

 

و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد!

کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد

و من با آنکه ميدانم تو هرگز ياد من را

با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زيبای توام

برگرد !

ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش و ترديد

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :

تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابين اشک و حسرت و ترديد

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل

ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر

نمی دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.

  نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 1:59  توسط ...   

|

        

  

نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز

 

                                    دانش‌آموزان عالم را همه دانا کند

 

 ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین   

                                                

                           بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند

 

                              این ماه عزیز و به همه مسلمونا تسلیت میگم

  نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 1:42  توسط ...   

|